شمس الدين حافظ
567
سفينه حافظ ( فارسى )
قصيدهء دهم - خطاب به يكى از شعرا بسمع اشرف فردوسى زمان برسان * كه اى ز روى تو روشن چراغ ديدهء حور ز دانش تو و از شمع آسمان قدرى * كه شمع ماه فلك مىبرد ز روى تو نور اگر چه خصم تو در ماتم است ازين معنى * به درد فضل و هنر را توئى به صورت سور « 1 » . . . . . . . . . . . . « 2 » * سفينه پر شود از عقد لؤلؤ منشور « 3 » تو آفتابى و هر ذره فيض شامل تو * رسد به بنده و راضى شود بقرب حضور گمان مبر كه بد از نيك فهم نتوان كرد * اگر ز مكمن « 4 » اصغا « 5 » رسد به صدر حضور به حق سورهء و الشمس « 6 » حافظا كه توئى * به اعتقاد عضد شمس و ديگران ديجور به حى زنده كه فرقى نمىكند بنده * ميان مردم اين روزگار و اهل قبور بچين كه در خم ابرو در افكند زنگى * روا بود كه كند اعتراض بر فغفور « 7 » بدل بلالك « 8 » الماس كى شود آهن * شبيه خنجر چون آب كى بود ساطور سؤالكيست رهى را « 9 » به چوب نتوان زد * اگر سؤال ز استاد خود كند مزدور
--> ( 1 ) بزم و جشن - ديوار دور شهر - شتر نجيب و خوب ( 2 ) چون نسخه منحصر بفرد بود اين مصراع خوانده نشده و اصلاح قصيده هم مقدور نگرديد ( پژمان ) ( 3 ) لؤلؤ منشور را نفهميدم يعنى چه ولى لؤلؤ منثور يعنى لؤلؤ پراكنده و افشانده و يا لؤلؤ منضود لؤلؤ بهم ريخته و مجازا بمعنى سخنان نغز و پربها است ( 4 ) كمينگاه ( 5 ) گوش دادن ( 6 ) سورهء 90 از قرآن ( 7 ) لقب پادشاهان قديم چين باصطلاح ايرانيها ( 8 ) لالك يعنى تاج ( 9 ) مسافر - غلام و بنده